ميرزا خانلرخان

158

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

شرحى هم به مستشار نوشته ، وقت شام براى محمد خان فرستادم كه زود به مشهد بفرستد . عصر ، حسب الوعده به منزل آخوند رفتم . چاى خورديم . آخوند گفت : مقصودم از وعدهء عصر به اينجا اين بود كه مطلبى بگويم و آن اين است كه اگر شما اذن مىدهيد ما ملاها عريضه بنويسيم و حكومت شما را استدعا كنيم كه همه اهل تربت طالب اين فقره هستند . و اگر لازم شود و صلاح بدانيد ، خودم به مشهد بروم ؟ گفتم : اولا من حالت خوشى از اين ولايت و مردم اينجا نديده‌ام . خيلى پريشان و خراب است و حكومتش اسباب زحمت . ثانيا تازه شاهزاده حكومت اينجا را به اميرزاده دادند و پيشكار او ميرزا محمد على است . هنوز نيامده است ، چه‌طور او را معزول مىكنند ؟ ! گفت : مردم اتفاق مىكنند و ايستادگى دارند تا بشود . گفتم پس تا من اينجا هستم ، چيزى ننويسيد . بعد از رفتن من خود مىدانيد . وقت مغرب از آنجا به منزل برگشتم . حكيمباشى هم وارد باغ شد . ديدم ضعيفه‌اى آمد عارض است كه براى رسم سيزده عيد از شهر بيرون رفته بودم . در مراجعت درب دروازه ، حسينعلى آدم شما جلو من آمده گفت : خانم ! چرا به الاغ سوار شده‌اى . بايد بگوئى است برايت بيارم . گفتم : تو را با من چه سروكار است ؟ قمه كشيد به هوا انداخت و شروع به قمه‌بازى كرد كه قمه از دستش رد شده به زانوى من خورد و زخم كرد . حسينعلى كه اينحالت را ديد ، فرار كرد مردم جمع شدند . خون بسيارى از پاى من رفت . مرا به زحمت اينجا آوردند . فورا فرستادم حسينعلى را آوردند و در حضور ضعيفه چوب وافرى به او زده به محبس فرستاده زنجيرش كردند . بعد كم‌كم ضعيفه آشنا درآمد كه وقتى در طهران در كوچهء ما منزل داشته ، خانه و آدمهاى ما را مىشناخت . اسمش كوكب است و تعهد خدمات ما شد و ممنون رفت . بعد حسينعلى را توسط حكيمباشى مرخص كردم . شب را با حكيمباشى